اسماعيل ناظم
59
طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى )
اولى است ؛ مىتوان مبدئى را انتخاب كرد كه يكى نسبت به آن دور و ديگرى نسبت به آن نزديك باشد ؛ در يك كلام به زبان فلسفى ، وضع هريك از دو متلاقى غير از ديگرى است اما در شير و رنگ آن چنين نيست . با اينكه ، على الفرض ، دو موجودند ، آنچنان باهم تلاقى دارند كه هر دو يك فضا را اشغال كردهاند ، نمىتوان به يكى اشاره كرد و به ديگرى ( مثلا به رنگ آن ) دور تر باشد . تلاقى رنگ شير و خود شير به نحوى است كه در هركجا كه جسم شير يافت شود رنگش نيز در همان جا يافت مىشود ؛ به عبارت ديگر ، رنگ شير در همه جاى شير ، چه در ظاهر و چه در باطنش ، نباشد بدون آن شىء ديگر موجود باشد . « حلول » مىنامند . طبعا به سريانكننده « حالّ » يا « حلولكننده » و به آن شىء ديگر « محلّ » مىگويند . اكنون كه معناى حلول را دانستيم و دانستيم كه فقط رابطهء حلول است كه مىتواند بين دو شىء مغاير رابطهء صفت و موصوفى ايجاد كند ، به طورى كه حلول كننده صفت و محلّ موصوف باشد و دانستيم كه عرض ، هم وجودى مغاير وجود موضوعش دارد و هم بين آنها رابطهء صفت و موصوف برقرار است ، مىتوان نتيجه گرفت كه هر عرضى وجودى حلولكننده دارد و موضوعش محلّ آن است . پس مىتوان به اختصار در بيان ويژگى اول گفت : هر عرضى حلولكننده است . توضيح ويژگى دوم : ويژگى دوم اعراض اين است كه موصوفشان از آنها بىنياز است ؛ به تعبير ديگر ، حلولكنندههائى هستند كه محلّشان به آنها محتاج نيست . بهطور كلى ، حلولكنندهها دو دستهاند : حلولكنندههائى كه محلّ آنها ، براى موجود بودن ، به آنها نيازمند نيست ؛ يعنى ، محال نيست كه محل بدون حلولكننده موجود باشد . به اين دسته از حلولكننده ها « عرض » و به محلّ آنها « موضوع » مىگويند . حلولكنندههائى كه محلّ آنها ، براى موجود بودن ، به آنها نيازمند است ؛ يعنى ، محال است كه محلّ بدون حلولكنندهاى از اين نوع موجود باشد . به اين دسته از حلولكنندهها « صورت » و به محلّ آنها « هيولا » مىگويند . به زودى توضيح خواهيم داد كه هيولا محلّى است كه خودبخود هيچ فعليتى ندارد جز اينكه بالقوه شيئى از